در عقايد و برخي مناسك اسلامي، غير از بدعتهايي كه بوجود آمده، برداشتهاي ناصحيحي نيز وجود دارد.
از جمله عقايدي كه نشات گرفته از برداشتهاي غلط ميباشد، مسئلهي صلوات بر پيامبر(ص) و آل او است.
افراطگرايي اسلامي، كه به اشتباه بنيادگرايي اسلامي خوانده ميشود؛ يكي از مشكلاتي ميباشد كه مدتي است جهان را دچار رعب و وحشت كرده و انسانهاي بيشماري را به كام مرگ كشانده است. بسياري ظهور اين نوع افراطگرايي را عملكرد كشورهاي غربي در مقابل كشورهاي اسلامي عنوان ميكنند و معتقدند كه رفتار استثمارگرايانه و تحقيرانهي كشورهاي غربي منشاء بوجود آمدن اين نوع تروريسم ويا به تعبير پيروان اسلام افراطي «مقاومت» بوده است.
اما اگر دقيقتر به مسئله نگاه كنيم، متوجه ميشويم كه پيروان افراطگرايي اسلامي، داراي انديشهأي خشك و غيرمنعطف ميباشند كه جز خود و همراهان و همفكرانشان، ديگران را به هيچ عنوان محق ندانسته و براي جان، مال و ناموس آنان ارزشي قايل نيستند.
اين انديشه و تفكر كه در ابتداء با ظهور در كشور عربستان به عنوان سلفيگري يا وهابيت متداول گرديد به مرور به ديگر كشورهاي مسلمان سني مذهب با كمكهاي دولت سعودي رواج پيدا كرد و اين در حال بود كه همگان از خطر اين تفكر بياطلاع بودند.
چهرهي واقعي سلفيگري در دوران حكومت طالبان در افغانستان به خوبي نمايان شد و خرابي و كشتههاي بسياري را بر جاي گذاشت. اما اكثر كشورها در مقابل جناياتي كه در آن كشور به وقوع ميپيوست چشم خود را بسته بودند و تا زماني كه امنيت كشورها از سوي اين نوع مسلمانان به خطر نيفتاد دست به هيچ اقدامي جدي نزدند.
از يازدهم سپتامبر به بعد بود كه بسياري از كشورها به بزرگي خطرات اين انديشه پي بردند اما براي مقابله با آن بسيار دير شده بود.
اكنون كشورهاي عربي، بخصوص كشور عربستان كه خود يكي از مهمترين مروجين انديشهي سلفي بودند، گرفتار ماري شدهاند كه در آستين پروراندهاند و رهايي از اين معضل براي آنان بسيار دشوار گرديده.
چندي پيش مطلبي از مفتي عربستان سعودي توسط يكي از دوستان بدستم رسيد كه اگر انديشمندان پيشتر به اين نوع مطالب توجه لازم را مبذول كرده بودند، اكنون جهان شاهد صحنههايي دلخراش نبود.
عنوان مطلب «نواقض الاسلام» است كه به معني «شكلهاي مخالفت با اسلام» ميباشد. چنانچه قرار باشد به اين فتواي مفتي عربستان عمل شود بايد اكثر انسانهاي ساكن روي زمين اعم از مسلمان و غير مسلمان را از دم تيغ گذراند، زيرا هركس غير از نظر ايشان عمل كند و عقيدهاي داشته باشد خونش هدر است. از اين نوع انديشه، متاسفانه به شكل شيعي آن نيز دارد نمو ميكند و اگر انديشمندان هر چه زودتر علاجي براي آن پيدا نكنند، جهان شاهد افراطگرايي اسلامي از نوع شيعي آن خواهد بود.
اين بار تنها ترجمهي فتوي را بخوانيد و خود قضاوت كنيد. در آينده چنانچه فرصتي دست دهد به بررسي محتواي آن خواهم پرداخت تا براي خوانده روشن شود كه اسلام آن چيزي نيست كه اين حضرات تعبير ميكنند.

مدتي است كه بازار عملياتهاي انتحاري گرم شده و چندي پيش نيز در ايران خودمان براي انجام اينگونه عملياتها ثبتنام به عمل آمد. متاسفانه مانند بسياري از چيزهاي ديگر در اين مورد نيز از دين مايه گذاشته شده و براي شرعي جلوه دادن اينگونه اعمال توجيهات و تعابير جديدي بكار برده ميشود كه مصداق بارز «بدعت در دين» است.
بنابر اهميت موضوع، نظر آيت الله معصومي تهراني را در مورد استشهاد جويا شدم. ايشان در پاسخ به سوالم چنين پاسخ دادند:
بسم الله الرحمن الرحيم
اين كمترين چند سال پيش كه عملياتهاي انتحاري آغاز گرديد، مستندا در اطلاعيهأي چنين اعمالي را خلاف شريعت اسلام دانستم كه در برخي رسانهها نيز منعكس گرديد. لكن چون سوال شما دربرگيرندهي جزيياتي است، مختصرا بدان ميپردازم.
در تعابير جديد «انتحار و خودكشي»، «استشهاد و شهادتطلبي» و كساني كه به اين عمل دست ميزنند، «استشهادي، شهادتطلب» خوانده ميشوند. گذشته از سوء استفادههايي كه اهل سياست از القاء اين افكار در بين مردم ساده دل ميكنند، مقداري كجفهمي قرون گذشته نيز در اين امر دخيل ميباشد.
در اينجا پيش از ورود به موضوع مورد نظر، لازم است مقدمهأي را بيان كنم.
هر ديني بر اساس اصولي ثابت بنا گرديده، كه اين اصول در مكتوباتي به عنوان كتب الهي و مقدس ضبط است. اسلام نيز مانند ديگر اديان، اصول بنياديش بر اساس آيات قرآن بنا شده و آن چيزي كه به عنوان سنت مطرح ميگردد، ميبايست در امتداد و پيرو قرآن(كتاب) باشد. چنانكه روايات صحيح بسياري از پيامبر(ص) و ائمه(ع) در اين خصوص نقل شده است، كه سنت ميبايست با قرآن مطابقت داشته باشد و اگر مخالف قرآن باشد معتبر نيست. متاسفانه قرنهاست كه سنت ـ اصلي پايهأي ـ نه در امتداد، بلكه موازي با قرآن(كتاب) قرار گرفته و از اين رو دست سوء استفاده گران براي توجيه كردن اعمال خود بوسيلهي دين را باز نموده است. پيروان سنتگرا بر اين عقيدهاند كه اولا قرآن قابل فهم نيست و از اين رو براي فهم آن بايد به روايات مراجعه كرد! و دوما قرآن كليات را گفته و سنت شرح دهندهي اجزاء آن كليات است. اين استدلالات! تنها يكي از مغلطههايي است كه براي موازي نمودن سنت با قرآن ميشود كه نا آگاهان به زبان قرآن را ميفريبد. اين عقايد باعث شده تا قرآن بازيچهي دست سياستمداران شود تا آنكه هر عمل ناصحيح خود را شرعي جلوه داده و چنانچه مصالح سياسيشان اقتضا كند با تاويل و تفسيرهاي رندانه، مردم ساده دل را وادار به انجام اعمالي كنند كه مطلوب نظرشان است.
مقولهي استشهاد و استشهاديون نيز از جملهي اين مغلطهگريها و بدعتگذاريهاست. با بيان اين مقدمهي كوتاه به شرح اجمالياي در خصوص سوال مطرح ميپردازم.
«شهيد» كيست؟
با كلمهي «شهيد»، بخصوص بعد از انقلاب بخوبي آشنايم. كلمهي شهيد لقبي است كه به برخي از كشتگان ميدهند. اما اين لقب دهي يكي از اشتباهات معروفي است كه در جوامع اسلامي، بخصوص غير عرب حجازي، رواج پيدا كرده و اين در حالي است كه قرآن از كلمهي شهيد براي كشته شدگان به هيچ عنوان استفاده نكرده و هميشه جملهي «يقتلون في سبيل الله» را بكار برده است كه به معني كشتهشدگان در راه خدا ميباشد. زيرا كلمهي «شهيد» از صفات و اسامي خاص خداوند است و در قرآن اين كلمه به عنوان يكي از صفات خداوند ذكر شده كه از نظر معني و مفهوم آن، به مخلوق نميتوان نسبت داد.
متاسفانه چون ما فارسي زبانيم و قرآن عربي است، درك مفهوم آن برايمان ناممكن است. مگر آنكه يا به زبان عربي تسلط داشته باشيم يا به ترجمهها مراجعه كنيم. متاسفانه مترجميني كه قرآن را به فارسي ترجمه كردهاند، امانت داري لازم را بكار نبرده و عقايد خود را در ترجمهها دخيل كردهاند. تنها ترجمههايي را كه بنده ديدهام، مترجم آن امانت دار بوده، يكي ترجمهي استاد ارزشمند آقاي بختياري نژاد است و ديگري ترجمهي آيت الله برقعي است. البته اين دو ترجمه نيز بياشكال نيست، ولي از ديگر ترجمهها خيلي بهتر است. اين ترجمههاي نادرست در مكالمات روزمرهي ما نيز وارد شده و معني خاصي گرفته است. مانند كلمهي «صاحب» كه به معني «همنشين و همصحبت» است ولي در فارسي معني «مالك» را پيدا كرده. همچنين كلمات ديگر كه در اين مختصر نميگنجد.
كلمهي «شهيد»، «شهادت»، «شاهد» و ديگر مشتقات آن نيز از جمله كلماتي است كه در فارسي مفهوم «ناظر»، «نظارت» و غيره را ميدهد. در صورتي كه كلمهي ناظر، خود عربي است و از ريشهي «نظر» [فاالفعل، عينالفعل و لامالفعل مفتوح] است.
براي مثال، كلمهي «شاهد» و «ناظر» در فارسي داراي معنيأي يكسان است در صورتي كه در زبان عربي اين دو كلمه داراي معناي متفاوتي است. «شاهد» به معني «گواه و آگاه به امري» است و «ناظر» به معني «نگاه كننده»؛ ميباشد و اين دو معنا با يكديگر يكي نيست. زيرا ممكن است كه نگاهكنندهأي بتواند «گواه و آگاه به چيزي كه نگاه كرده» باشد ولي «گواه» الزامي به نگاه كردن ندارد. چنانچه در شهادت دادن (گواهي كردن) به يكتايي خداوند الزامي به ديدن خدا نيست بلكه بر اساس آگاهي از آثار خلقت به وجود خالق گواهي داده ميشود. «شهادت» نيز به معني «گواهي كردن و آگاهي دادن» است. از اين رو استفاده از اين كلمه براي كشته شدن، نامتناسب است. كلمهي «شهيد» بر اساس معني آن از صفات خداوند است. زيرا تنها خدا است كه هميشه آگاه و گواه بر امورات جهان و مخلوقات است و مخلوق قادر به چنين كاري نيست. بخصوص كسي كه كشته شده است، زيرا گواهي و آگاهي، مستلزم علم است و علم مستلزم حيات. از اين رو است كه در قرآن، كشته شدگان در راه خدا، شهيد خوانده نشدهاند. زيرا جز خداوند، مابقي فاني ميباشند و تنها خداست كه حي است.
كجفهميأي از تاريخ
يكي از مواردي كه به استفادهي نادرست از كلمهي «شهيد» براي كشتهشدگان انجاميده است، برداشت غلط و كجفهميأي آميخته با غرضورزيهاي بعضا سياسي، از تاريخ صدر اسلام است. در صدر اسلام، جنگهاي مختلفي به وقوع پيوسته است و عدهأي در اين جنگها كشته شدهاند. چنانكه گفتيم، در قرآن به اين كشته شدگان اشاره كرده ولي لفظ «شهيد» را براي آنان بكار نبرده است و تنها فرموده «كساني كه در راه خدا كشته شدهاند». اما در متون تاريخي سخن از شهداي جنگها به ميان آمده مانند شهداي جنگ بدر و احد، يا معروفيت حمزه عموي پيامبر(ص) به «سيدالشهداء». در صورتي كه منظور از اين شهداء كشته شدگان آن جنگها نيستند، بلكه منظور كساني هستند كه در آن جنگها زنده ماندند و گواه و آگاه به آن جنگها و كشته شدن ياران خود بودند. زيرا در ميان تمامي جنگهايي كه در دوران حيات پيامبر(ص) به وقوع پيوست، جنگ بدر از اهميت خاصي برخوردار بود. جنگ بدر تنها جنگي بود كه در طول تاريخ حجاز، برادر در مقابل برادر و فرزند در مقابل پدر شمشير كشيد. در صورتي كه تا قبل از جنگ بدر، سابقه نداشت كه افرادي از يك قبيله يا فاميل در مقابل هم شمشير بكشند. ولي جنگ بدر اين سنت ديرين را شكست. از اين جهت جنگ بدر داراي اهميتي خاص شد. به همين جهت حمزه، عموي پيامبر(ص) بعد از جنگ بدر به سيدالشهداء معروف گرديد نه پس از كشته شدن در جنگ احد. اما متاسفانه با گذشت زمان استفادهي اين لفظ تغيير كرد و كلمهي شهيد به كشته شدگان نسبت داده شد. اساسا در صدر اسلام و حتي پس از دوران خلفاي راشدين، مسلمانان به كشته شدگان در جنگها، شهيد نميگفتند. زيرا اولا خود عرب زبان بودند و مفهوم و معناي كلمه را درك ميكردند و دوما آيات قرآن را ميخواندند و ميفهميدند كه كلمهي شهيد از صفات خداوند است و خداوند نيز كشته شدگان در جنگها را شهيد نخوانده است.
برداشتي رندانه از يك آيهي قرآن
چنانكه گذشت، كلمهي شهيد به معني گواه و آگاه است. اين گواهي و آگاهي مستلزم داشتن علم است و كسب علم مستلزم داشتن حيات ميباشد. فردي كه مرده، بر اساس آيات قرآن داراي درك و شعور نيست و از احوالات زندگان بياطلاع است. براين اساس قايلين به شهادت، طبق معمول سعي كردهاند با استفاده از قرآن، انديشهي خود را صحيح جلوه داده، قرآن را نيز با خود همراه نمايند و چنين وانمود كنند كه كساني كه در راه خدا كشته شدهاند زندهاند و از اين رو بر احوال اهل دنيا آگاهي دارند. استناد اين افراد به آيهي «و لا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا، بل احياء عند ربهم يرزقون» است. آيه چنين معني ميشود «مپنداريد كساني كه در راه خدا كشته ميشوند مردهاند، بلكه زندهاند و نزد خداي خود روزي ميخورند». با نگاه اول چنين تصور ميگردد كه سخن قايلين به شهادت درست است و اين دسته از كشته شدگان نمرده، بلكه زندهاند. اما اگر با دقت و با توجه به فرهنگ قرآن به اين آيه توجه كنيم خواهيم ديد كه منظور چيز ديگري است. اولا در اين آيه، مانند ديگر آيات، از كلمهي شهيد استفاده نكرده است و فرموده «قتلوا في سبيل الله». باز سخن از كشته شدن كرده. دوما ميفرمايد «احياء عند ربهم» يعني «نزد خدا زندهاند» نه در نزد خلق خدا. در فرهنگ قرآن هر فردي كه ميميرد كتاب اعمالش بسته ميشود، مگر كساني كه در اصطلاح «باقيات الصالحات» از خود بجا ميگذارند. چنين افرادي با مرگشان كتاب اعمالشان بسته نشده و با استمرار اثري كه از خود بجاي گذاشتهاند ثمري از خيرات و بركات در كتاب اعمالشان نوشته خواهد شد. همچنين است «باقيات السيئات»، به اين معنا كه افرادي نيز كه از خود اثري سوء را بجاي گذاشتهاند تا زماني كه آن اثر باقي است، در كتاب اعمال آن افراد ثبت ميگردد. يكي از مواردي كه جزء باقيات الصالحات است، كشته شدن در راه خداست. بنابراين كسي كه در راه خدا كشته ميشود (نه در راه من نوعيي كه خود را نمايندهي خدا معرفي ميكنم و مردم ساده دل را با وعدهي بهشت به كشتن ميدهم) از نظر خدا زنده است و كتاب اعمالش بسته نميگردد. شكي نيست كساني كه در راه خدا كشته شدهاند مردهاند و اگر زنده بودند كه ديگر به آنها كشته شده نميگفتند. آيهي مزيور تنها به اين نكته اشاره دارد كه اين افراد نامهي اعمالشان با مرگشان بسته نميگردد. چنانچه سعدي شاعر بلنداوازهي ايران با تمسك به اين آيه سروده است:
«سعديا مرد نكونام نميرد هرگز == مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند»
كشته شدن در راه خدا اعطايي است.
با عنايت به مختصر توضيح در مورد شهيد و شهادت، در مييابيم كه شهادت طلبي امري ساختگي و بدعتي فاحش است. زيرا كشته شدن در راه خدا طلبيدني نيست و كسي نميتواند و اجازه ندارد تا به زور خود را به كشتن دهد. حفظ جان در قرآن واجب است و كسي حق ندارد تا خود را به هر دليلي بكشد. در قرآن خودكشي يك عملي قبيح است كه باعث عذاب اخروي است و فرقي نميكند كه اين عمل با چه انگيزهأي صورت گيرد. در سيرهي پيامبر(ص) و ائمه(ع) هيچ دستوري بر خودكشي براي حفظ اسلام وارد نشده و هر دستوري مبني بر ديني بودن اين عمل، برخلاف قرآن و شريعت اسلام بوده و قابل اعتنا نيست. اگر خداوند اين دين را تشريع كرده، خود حافظ آن است و احتياجي به خون دادن و خون ريختن نيست. چنانچه خود فرموده:«انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون» بنابراين خود خدا ميتواند از دين خود محافظت نمايد و اين امر را بارها نيز در قرآن به پيامبرش(ص) متذكر شده. در تاريخ اسلام هيچگاه مسلمين به خودكشي و انتحار دست نزدند. پيامبر(ص) براي حفظ جان خود و پيروانش تن به مهاجرت داد و ائمه(ع) نيز براي حفظ جان خود و يارانشان بعضا تن به مصالحه دادند. كساني كه ميخواهند با هوچيگري، اعمال انتحاري را با جريانات كربلا پيوند داده و آن را كاري حسيني عنوان كنند، بهتر است كتاب «شهيد جاويد» نوشتهي آيت الله صالحي نجفآبادي را مطالعه نمايند. جالب آنكه، كساني كه مبلغ و مروج انتحار يا به گفتهي خودشان استشهاد ميباشند، خود، بيشترين محافظت از جانشان را مينمايند. خب اگر بهشت رفتن به اين بيدر و پيكري است، چرا خود حضرات آقايان پيش قدم نميشوند؟!! اگر قرار است كه حسيني!! عمل كرد، اولي است كه مبلغين پيشتاز باشند. در عصر حاضر حفظ اسلام احتياج به شعور دارد نه شعار. احتياج به تعامل دارد نه تعصب. احتياج به منطق دارد نه زور. احتياج به ترويج حيات دارد نه مرگ.
گذشته از اين كشته شدن در راه خدا امري است كه در دوران حضور پيامبر اسلام(ص) مصداق پيدا ميكرده؛ ولي امروزه، نميتوان به قاطعيت گفت كساني كه كشته شده يا ميشوند، مصداق في سبيل الله باشند؛ زيرا آياتي كه در مورد كشته شدگان در راه خدا نازل گرديده در مورد افرادي است كه در زمان پيامبر(ص) كشته شدند. آنان كساني بودند كه با شجاعت در مقابل هجمهها ايستادگي كردند تا نهال نو پاي اسلام قوت گيرد. چرا كه دين اسلام در ابتداء شكننده بود و امكان داشت به كوچكترين مشكلي نابود گردد، لكن امروزه دين اسلام بيش از يك ميليارد پيرو دارد و قابل نابود كردن نيست تا كسي بخواهد براي حفظ آن به جنگ بپردازد. امروز كساني كه در جنگها كشته ميشوند، جان خود را براي توسعهطلبيها و سياستبازيهاي حاكماني از دست ميدهند كه دين اسلام را مستمسكي براي رسيدن به آمال و آرزوهاي خود قرار دادهاند. يقينا در ميان آن كشته شدگان، افراد متدين و پاكسرشتي نيز بوده است، اما نميتوان كشته شدن آنان را حمل بر في سبيل الله كرد.
در نهايت ما مقسم بهشت و جهنم نيستيم تا به كسي كه ميل داريم مقام كشته شده در راه خدا بدهيم يا شيطان؛ و خداوند نيز به كسي چنين اجازهأي را نداده است. خداوند خود به نامهي اعمال بندگان آگاه است و هيچ كسي را به فرمايش هيچ فردي وارد بهشت يا دوزخ نميكند. چه بسا كساني را كه ما بهشتي ميخوانيم، اهل دوزخ باشند؛ و كساني را كه دوزخي ميناميم اهل بهشت.
گر پرده ز روي كارها بردارند == معلوم شود كه در چه كاريم همه
يكي از عقايد اسلامي موضوع معراج پيامبر اكرم(ص) است. مسلمانان عموما بر اين عقيده هستند كه پيامبر اسلام(ص) در يكي از شبها بعد از آنكه به مسجد الاقصي، به ارادهي الهي برده شده، به آسمان عروج كرده و طبقات مختلف آنجا را ديده و شاهد بهشت و جهنم بوده و در برخي روايات، پيامبر(ص) به حدي بالا رفته كه با محل استقرار خداوند تنها به اندازهي 2 قوس كمان فاصله داشته بگونهأي كه صداي قلم خداوند را شنيده است!!.
روايتها در خصوص معراج مختلف و متفاوت است. اهل تسنن به شكلي آن را ذكر ميكنند و شيعيان به گونهأي ديگر. اما آنچه كه در ميان هر دو گروه مشترك است نوعي مبالغهگري و اغراقگويي است. زيرا موضوع معراج پيامبر اسلام(ص) به دو دليل كذب محض است. يكي خود قرآن و ديگري عقل. البته اعراب حجازي به دليل آنكه خود به زبان عربي فصيح تكلم ميكنند ديدگاهشان نسبت به مسئلهي معراج متفاوت است.
در زبان عربي برخي كلمات ضمن آنكه داراي معنيي ضاهري هستند، معانيي مجازي نيز دارند و بعضي از كلمات صرفا داراي معني مجازي هستند كه تنها در رابطه با توصيف امور معنوي از آنها استفاده ميشود و استعمال روزمره ندارند.
كلمه معراج و عروج از جمله كلمات مجازي است و بعنوان اصطلاح كاربرد دارد كه تنها بيان كنندهي حالت معنوي ميباشد.
«عروج» در لغت به معني «بالا رفتن و پر كشيدن به آسمان و ملكوت است». اما هيچ عربي از اين كلمه استفادهي روزمره نميكند چون اصطلاحي خاص است و مفهوم جمله را تغيير ميدهد. مثلا هيچ عربي از لفظ «عروج» براي پرواز هواپيما يا موشك يا هر چيز پرندهأي كه به آسمان برود يا بالا رفتن از جايي استفاده نميكند، بلكه از لفظ «صعود» استفاده ميكند. «صعود» به همان معني «عروج» است اما كلمهأي است با معني ضاهري كه مفهوم را ميرساند. از اين رو اعراب حجازي كه زبانشان عربي فصيح است از مسئلهي معراج برداشت ديگري دارند. ولي چون ما زبانمان فارسي است اطلاعي از اين قواعد نداريم. چنانچه ميبينيم بعضا براي كشته شدگان چنگ، جملهي «عروج ملكوتي فلاني» را مينويسند، كه اشتباه ميباشد. زيرا عروج خود به معناي بالا رفتن به ملكوت و پر كشيدن به ملكوت الهي است. از اين رو اضافه كردن ملكوتي غلط است.
اما گذشته از اينكه كلمهي معراج و عروج، اصطلاحي است كه بيان كنندهي حالت معنوي است، در خود قرآن هيچ سخني در مورد معراج پيامبر اسلام(ص) به ميان نيامده و ممكن است اساسا مسلمانان قرن اول هجري به جهت معاشرت با مسيحيان ساكن شامات اين داستان را ساخته و رواياتي نيز براي آن درست كرده باشند؛ بدان منظور كه چون حضرت عيسي(ص) به ملكوت آسمان رفت، مسلمانان نيز خواستند كه پيامبرشان را به آسمان بفرستند.
اگر كسي كمترين شناختي نسبت به فرهنگ و اجتماع و اصول اسلام داشته باشد، درخواهد يافت كه ممكن نبوده پيامبر اسلام(ص) ادعاي معراج نمايد زيرا مضحكه دست مردم دوران خود ميگرديد، زيرا اولا، مردم معاصر پيامبر(ص) آن ديدي را كه امروزه مسلمانان نسبت پيامبر(ص) دارند نداشتند چون با او معاشرت داشتند و دوما، آيات قرآن را ميخواندند و چون عرب زبان بودند ميفهميدند كه معراج چه مفهومي دارد و سوما، معراج تنها خاص عيسي مسيح(ص) بوده و پيامبر(ص)؛ چنانچه خواهد آمد، نميتوانست به معراج برود. اما ساختن داستان عروج پيامبر(ص) بعد از وفات او براي دوستداران افراطياش قابل پذيرشتر مينمود. چنانچه در همين عصر حاضر نيز شاهد چنين ادعاهايي هستيم كه غالبا بعد از فوت افرادي مشخص، كرامات مختلفي را برايشان ذكر ميكنند، در صورتي كه در زمان حياتشان كسي چيزي كه نشان دهندهي كرامتي باشد از آن افراد نديده است. البته باب كرامت تراشي از عقايد شيعي است كه اصولا نيز صاحبان كرامت، زنده نيستند (در خصوص كرامت نيز مطلبي را عرض خواهم كرد) اما اهل سنت اكثرا به كرامت تراشي عقيده ندارند بجز عدهأي قليل.
قدر مسلم آن است كه داستان معراج پيامبر اسلام(ص) در زماني ساخته و پرداخته شده كه چيزي به عنوان شيعه و سني در ميان نبود، از اين رو است كه عرض كردم ممكن است مسلمانان قرن اول هجري آن را از مسيحيان استنساخ كرده باشند. در هر صورت اين مسئله ريشه در هر چيزي داشته باشد، يقينا داستاني خيالي است و قرآن نيز به آن اشارهأي نكرده است. هر چند معتقدين به معراج سعي كردهاند با استفاده از برخي آيات، قرآن را نيز با داستانسراييهاي خود همراه كنند، اما با نگاهي گذرا به آن آيات، متوجه خواهيم شد كه آيات مربوطه هيچ ارتباطي به موضوع معراج ندارند.
نگاهي به آيات مورد ادعاي معراج
اولين آيه، آيهي ابتدايي سوره اسراء يا بنياسرائيل است. آيه چنين ميفرمايد:«سبحان الذي اسري بعبده ليلا من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي باركنا حوله لنريه آياتنا انه هو السميع البصير» يعني:«دانم پاك بودن آنكه برد در يك شب بندهاش را از مسجد الحرام به مسجد الاقصي كه بركت داديم پيرامونش را تا بنمايانيم به او نشانهايمان را. به درستي كه اوست [خدا] شنواي بينا». در اين آيه كه ذكري از معراج نشده بلكه ميگويد، خدا در يك شبي، پيامبرش را از مسجد الحرام به مسجد الاقصي سير داد تا به او نشانههايي از خود در آن محل را كه به گفتهي قرآن، محل مباركي است نشان دهد. سخني هم از به آسمان رفتن نگفته.
در شان نزول اين آيه چنين ميگويند كه: پيامبر اسلام(ص) در سال آخر قبل از هجرت، بسيار غمگين و آزورده خاطر بود، زيرا براي انقياد مشركين مكه هر چه بيشتر تلاش ميكرد، كمتر به نتيجه ميرسيد. از طرفي آزار و اذيت مشركين مكه نسبت به كساني كه به اسلام گرويده بودند زيادتر شده بود و خود پيامبر(ص) نيز چون از قبيلهي خود طرد شد و با حق جار در مكه حضور داشت، داراي امنيت جاني نبود و ممكن بود هرآن او را به قتل برسانند. اين مسايل فكر پيامبر(ص) را شديدا به خود مشغول كرده بود و شايد در دل خود مايوس گرديده بود. از اين رو خداوند پيامبر(ص) را به بيت المقدس كه عموم انبياء الهي در آن مكان زيست كرده بودند برد تا به او نشان دهد كه پيش از او نيز پيامبران با چنين دوران سختي روبرو بودهاند. از اين رو پيامبر(ص) را به آن مكان مقدس برد و آيهي مذكور مبين آن واقعه است. اكثر مسلمانان در مورد اين سفر شبانه متفقالقولاند ولي در شكل انجام آن مختلف النظر. برخي معتقداند كه پيامبر روحش به آن محل برده شده، مانند خواب ديدن و برخي كه عموما شيعه هستند معتقدند كه پيامبر با جسمش به آن سفر رفته است.
در هر صورت پيامبر اسلام(ص) چه با جسمش چه با روحش به آن سفر رفته باشد منظور نظر ما نيست، هر چند از ظاهر آيه چنين برداشت ميشود كه اين سفر جسماني بوده نه روحاني. اما آنچه كه مهم است اين مطلب ميباشد كه در اين آيه حرفي از به آسمان رفتن او نزده است و تنها گفته كه پيامبر در يك شبي از مكه به بيت المقدس برده شده. اگر از آنجا به آسمان رفته بود جا داشت كه خداوند بگويد. اما نگفته چون چنين اتفاقي نيفتاده بود.
قايلين به معراج، ميگويند كه: بله در اين آيه از عروج پيامبر(ص) سخني به ميان نيامده، ولي در آيهأي ديگر به آن اشاره كرده است و آن آيات 1 تا 18 سوره نجم ميباشد و در اين آيات اذعان ميكند كه پيامبر(ص) عروج كرده و تا حدي بالا رفته كه به اندازهي 2 قوس كمان با محل استقرار خداوند فاصله داشته است!.
اگر به آن آيات مورد بحث توجه كنيم متوجه خواهيم شد كه آيات مذكور هيچ ربطي به معراج ندارد.
آن آيات نزول ملك وحي بر پيامبر(ص) را ذكر ميكند و بحث در نزول است نه عروج.
اين آيات روي سخنش با منتقدين پيامبر(ص) است كه او را متهم به جنون و سرهم بندي جملات ميكردند. ميفرمايد كه پيامبر(ص) از روي هوي و هوس سخن نميگويد و آياتي را كه قرائت ميكند وحي است كه توسط ملكي به او آموخته ميشود و پيامبر(ص) او را ديده، زماني كه در بالاي افق ايستاده بود و سپس به پيامبر نزديك شده به حدي كه به فاصلهي 2 قوس كمان با او فاصله داشته است و به پيامبر وحي كرده است. در اين آيات متاسفانه آنگونه كه بعضي سعي دارند با هزار و يك برهان خود ساخته به معراج نسبت دهند، هيچ ارتباطي به عروج ندارد بلكه خيلي واضح سخن از فرود ميزند. ضمن اينكه از نظر قرآن خداوند محيط است و از رگ گردن نيز به انسان نزديكتر ميباشد. مگر خداوند از پيامبرش دور بوده تا فقط يك بار به او آن هم به فاصلهي 2 قوس كمان نزديك شود؟!!!.
معراج از نظر فرهنگ قرآن مردود است.
مسئلهي معراج پيامبر اسلام(ص) از نظر قرآن از 2 جهت مردود است. اول آنكه معراج تنها براي حضرت عيسي(ص) اتفاق افتاده و اين يك امتياز خاصي است كه قرآن تنها براي عيسي مسيح(ص) برشمرده است. چنانچه پيامبر اسلام(ص) نيز به معراج رفته باشد ديگر امتيازي نيست و اعتبار خاصي ندارد. از اين رو است كه ميبينيم ابن عربي نيز كه يكي از بنيانگذاران عرفان اسلامي است ادعاي به معراج رفتن ميكند، آن هم نه يك بار بلكه هفت بار!! زيرا با طرح معراج پيامبر اكرم(ص) خصوصيت آن از بين رفته است. دوم، كسي كه عروج ميكند ديگر قادر به بازگشت نيست تا بار ديگر بتواند در ميان مردم بگردد و جسما در ديد همگان ظاهر شود، چنانكه عيسي(ص) پس از عروج ديگر به گونهي گذشته كه در ميان مردم ظاهر ميشد و همگان ميتوانستند او را مشاهده كنند، باز نگشت. بنابراين اگر پيامبر اسلام(ص) به معراج ميرقت ممكن نبود كه بتواند باز گردد.
علم و منطق و عقل معراج را نميپذيرد.
مسئلهي معراج يكي از مواردي است كه عقل و علم آن را نميپذيرد. در عصر حاضر كه بشر به فضا دست رسي پيدا كرده و قادر به مشاهدهي فواصل طولاني در فضا ميباشد، ادعاي عروج، ادعايي غير علمي است. در گذشته مردم فكر ميكردند كه آسمان مانند يك سقف است و خدا نيز بر بالاي آن نشسته است. اين تفكر كه برگرفته از فلسفهي يوناني بوده در گذشته رواج بسيار داشته. چنانچه در برخي از آيات قرآن نيز چنين تفكراتي را مشاهده ميكنيم، مانند آنكه زمين را مسطح، كوهها را ميخهايي براي نگهداري زمين و آسمان را مانند طوماري معرفي ميكند. اين تعابير برگرفته از فلسفهي يوناني است1. اما اكنون بشر با استعانت از تجربههاي علمي به نادرستي آن انديشه پي برده است و توانسته به فضاي لايتناهي چشم بدوزد. اگر پيامبر(ص) به آسمان رفته، اين سوال پيش ميآيد كه به كجا رفته است؟ برخي از علماء ميگويند كه اين فضايي كه بشر ميبيند تنها آسمان اول است! بنابراين اگر پيامبر(ص) با سرعتي چند برابر سرعت نور نيز حركت ميكرد ممكن بود تازه اكنون از آسمان اول عبور كند! چگونه ممكن است كه چنين فاصلهأي را تنها در چند ساعت سير كرده باشد؟!. البته خداوند قادر است و چنانچه بخواهد ميتواند چنين كاري را انجام دهد، اما اشكال اينجاست كه ملكوت خداوند در منتهااليه فضا نيست تا خداوند به چنين كاري دست بزند. ملكوت خداوند در دوردست نيست بسيار نزديك است اما عروج به ملكوت مستلزم تغيير ماهيت دادن است، به اين صورت كه بايد روحاني عروج كرد و اگر قرار باشد جسما كسي عروج كند ميبايست به نوعي در ملكوت ممزوج شود، بگونهأي كه عيسي(ص) عروج كرد. از اين روست كه اگر پيامبر اسلام(ص) جسما عروج كرده بود، نميتوانست باز گردد و اگر روحا عروج كرده امتياز خاصي براي پيامبر(ص) نيست.
در هر صورت معراج پيامبر اسلام(ص) داستاني تخيلي است و قرآن نيز به آن اشارهأي نكرده و غالب احاديثي كه در اين باب وارد شده ساختگي است و با فرهنگ قرآن در تضاد شديد ميباشد.
۱-ممكن است برخي از عزيزان اشكال كنند كه با اين توصيف وحي بودن قرآن زير سوال است، زيرا مسايلي را ذكر كرده كه علم اكنون خلاف آن را اثبات نموده است. مانند مواردي كه ذكر شد و موارد ديگري نيز وجود دارد كه علم اكنون خلاف آن را اثبات نموده است. انشاءالله در مبحثي ديگر به اين شبهات خواهيم پرداخت.
در تعاريف اسلامي «عصمت» يعني «مبرا بودن از اشتباه و گناه». اين صفت عصمت بر اساس عقايد اسلامي مختص به پيامبران است. در عقايد شيعي امامان نيز در جمع معصومين قرار دارند.
در تعايف شيعي، پيامبران و امامان هيچگاه مرتكب اشتباه و گناه نميشوند و از روز تولد تا مرگ معصومند.
اين تعريف با قرآن در تضاد شديد است زيرا قرآن عصمت را در رسالت ميداند. به اين معني كه تمامي انسانها، حتي پيامبران، مرتكب اشتباه و گناه ميشوند. تنها تفاوتي كه پيامبران با ديگر مردم دارند آن است كه در زمان رسالت، وحي جلوي اشتباه و گناه را ميگيرد.
عاقبت متني كه قولش را داده بودم براي مطالعهي دوستان آماده شد. البته اين متن نخست و مقدماتي مباحث است كه از روي نوار پياده شده. بخشهاي ديگر را نيز در فرصتهاي بعدي پياده كرده و در اختيار قرار خواهم داد.
به دوستان توصيه ميكنم اين مقدمه را با دقت مطالعه نمايند و چنانچه مايل بودند آن را انتشار دهند.
در مورد مطلب گذشتهام (گفتاري اجمالي در مورد كتب تورات و انجيل) دوستاني در بخش نظرات مطالبي ذكر كردند كه احتياج به پاسخگويي مختصر دارد.
اول دوست عزيز آقا مصطفي شفقزاده كه چنين نظر دادهاند:
سلام
در وبلاگ صلح برای همه مطالب را بنویسید که اختلاف برانگیز نباشد.
نميدانم كه اين دوست گرامي از چه نوشتهأي اختلاف برانگيزي را برداشت فرمودند. تمامي سعي من و ديگر عزيزاني كه در اين وبلاگ مطالبشان را قرار ميدهند بر رفع اختلافات موجود بوده و هست. من هميشه كوشيدهام كه با بيان واقعيات ديني، مذهبي و بعضا سياسي ديدگاههاي ديگران را نسبت به يكديگر شفافتر نمايم. حال تا چه حدي در اين راه موفق بودهام يا دوستان ديگر موفق بودهاند الله اعلم. به هر حال باز سعي ميكنم تا از راه انصاف، زماني كه خواستم مطالبم را در اين وبلاگ قرار دهم، به عزيزان گروه تبليغي صلح براي همه تعهد نمودهام خارج نگردم. از تذكر و نصيحت شما سپاسگذارم و اميدوارم ما را از راهنماييهاي دوستانه و برادرانه محروم نكنيد.
دوم سوالي است كه دوست عزيز، جستجوگر گرامي مطرح كردهاند:
یک سوال، یک دوستی به نقل از آیت الله هادی معرفت به من چنین نوشته است:
من در صیانة القرآن عن تحریف مفصل نوشتهام. حضرت عیسا کتاب نداشته. منظور از «کتاب» عیسا «شریعت عیسا» است که خدا به او عطا کرد. مثل «کُتِبَ عَلَیکُمُ الصیام». حضرت عیسا بشائر و نصایح می فرمود. بعدها بشائر و نصایح او را جمعآوری کردند. زبان عیسا هم عبرانی بود، ولی آنچه در دنیا هست به زبان یونانی است. طبق آیهی «وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَيَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقاً لِّمَا اسْمُهُبَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِيأَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءهُم بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ» [صف، 6]، حضرت عیسا بشارت محمد را داده بود، ولی در ترجمه های یونانی با کلمات بازی کردند و آنها را دستکاری کردند، و گفتند در نوشته خبری از احمد/محمد نیست. قرآن، تورات و انجیل زمان محمد را تحریف شدهی لفظی می دانسته: «فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَهَـذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِيَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَوَيْلٌ لَّهُممِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا يَكْسِبُونَ» [بقره، 79]. نصوص اصلی تورات، همهاش که نبود، ولی آن مقدارش که باقی بود، ترجمه و دستکاری و تحریف لفظی می کردند. تمام تورات اصلی و تمام بشائر و نصایح اصلی حضرت عیسا الان در دنیا وجود ندارد. اگر وجود دارد، پنهان است. در زمان محمد، شاید مقداری از نص اصلی تورات وجود داشته، ولی یهودیها ترجمهی مطلوب خود از نص را نشان می دادند، اصلش را نشان نمی دادند.»
مطالبي كه از آية الله معرفت نقل شده (با احترام به آية الله معرفت) به هيچ وجه صحيح وعلمي نيست.
ايشان نوشته كه حضرت عيسي (ص) كتاب نداشت!!. كتاب نداشت پس چه داشت؟ مگر قرآن از زبان عيسي(ص) نميفرمايد: اتيني الكتاب و جعلني نبيا؟ خدا به من [عيسي(ص)] كتاب عطا كرده و از پيامبران قرارم داد. در قرآن آيات متعددي وجود دارد كه تورات و انجيل را كتاب خوانده، همانگونه كه قرآن را كتاب دانسته. جملهي: منظور از كتاب عيسي(ص)، شريعت عيسي(ص) است كه خدا به او عطا كرد؛ نيز از جملات عجيب است. زيرا كتاب تمام انبياء اولواالعزم شريعتشان است. مگر شريعت پيامبر اسلام(ص) غير از قرآن است؟ قرآن در برگيرندهي شريعت اسلام است و آنچه را كه ما به عنوان سنت از آن ياد ميكنيم جداي از قرآن نيست و بايد پيرو آن باشد در غير اين صورت اعتبار ندارد. استنادي كه ايشان به آيهي: كتب عليكمالصيام كرده حقيقتا از آية الله معرفت كه خود زادهي عراق است و به زبان عربي بايد تسلط داشته باشد بعيد است! زيرا در ادبيات عرب فرق بسيار بين لفظ كتب با كتاب است و استعمال آن فرق دارد. كتب (عین الفعل مكسور و لام الفعل مفتوح) در زبان عربي به معني نوشته است. منتها اين معني كلي است و در جاهاي مختلف معني، چيزي ديگر را ميرساند. مانند معاني: سند زدن، دستور دادن، فرض كردن.(با لفظ كتب، با عينالفعل مضموم؛ جمع كتاب اشتباه نشود) در صورتي كه كتاب معنياش مجموعه نوشتههاست؛ حال اين مجموعه هر چيزي ميتواند باشد. مجموع نظراتي كه خودمان مينويسم مانند همين كتاب آية الله معرفت؛ يا آيات الهي.
ايشان فرمودهاند كه حضرت عيسي(ص) بشاير و نصايح ميفرمود، بعدها بشاير و نصيحتهاي او را جمعآوري كردند!
تمام پيامبران بشير و نذير بودند و مختص به حضرت عيسي(ص) نيست. مگر پيامبر اسلام(ص) بشير و نذير نبود؟ اينكه بعدها بشاير حضرت عيسي(ص) را جمعآوري كردند؛ كدام پيامبر كتابي به دست خود نوشته كه عيسي(ص) دومياش باشد؟ آيا قرآن را پيامبر اسلام(ص) نوشته؟ آيا غير از اين است كه قرآن در زمان ابوبكر جمعآوري شد و در زمان عثمان نيز اصلاح گرديد؟ و اين قرآني كه اكنون در دست ماست معروف به عثماني است؟ (براي اطلاع مراجعه كنيد به اين كتب: ابو عبدالله زنجاني ، تاريخ القرآن و سيوطي ، الاتقان و خويي ، تفسير البيان)
در مورد زبان كتاب انجيل كه ايشان فرمودهاند كه عيسي(ص) عبراني زبان بوده ولي انجيل يوناني زبان است بايد گفت كه: بله عيسي(ص) زبانش عبري بود ولي اينكه انجيل تنها به زبان يوناني است، اشتباه است زيرا انجيل به زبان عبري نيز وجود دارد و مترجمين كتب مقدس از نسخهي عبري، كلداني و يوناني آن استفاده ميكنند. من خودم ترجمههاي مختلف كتاب مقدس را ديدهام كه بعضا با هم مختلفاند ولي اين مربوط به نحوهي برداشت مترجم از يك لفظ است كمااينكه همين موارد را در ترجمههاي قرآن نيز مشاهده ميكنيم. اما ظاهرا ايشان از مطرح كردن اين موضوع تنها ميخواهند به حذف نام پيامبر اسلام(ص) از اناجيل برسند چنانچه ميفرمايند كه نام احمد را از آن حذف كرده يا كتمان نمودند.
اولا اين نام احمد (البته به گفتهي حضرات) تنها در انجيل برناوا است و در هيچ يك از اناجيل ديگر نيست. انجيل برناوا نيز از نظر علماء مسيحي معتبر نيست. دوما: اگر مانند آية الله معرفت قايل به اين باشيم كه انجيل وحي نيست؛ كتابهاي انجيل ميشود چيزي مانند كتب حديث ما. به اين ترتيب خبر انجيل برناوا در مقابل اناجيل ديگر تنها يك خبر واحد است و قابل استناد نيست. (عجيب است كه هر چه به مذاق ما خوش آيد وحي ميشود و هر چه نيايد حرف پيش پا افتاده!!) سوما بر فرض كه غير از كتاب برناوا در اناجيل ديگر اين نام ميآمد. خب آن يهودي يا مسيحي منصف (نه مغرض) چكار كند كه پيامبر اسلام از وقتي به دنيا آمد اسمش محمد بود نه احمد؟ مسيحيان و يهوديان منتظر ظهور پيامبري به نام احمد بودند، ولي پيامبر اسلام كه اسمش احمد نبود تا آنان به او ايمان آورند. لقب احمد از القابي بود كه در مدينه به پيامبر داده شد و جزء القابش قرار گرفت نه اسمش. ( البته اين چالشي بزرگ است كه بحثي مفصل را ميطلبد كه اميدوارم در فرصت ممكن عرض كنم).
آيهأي را كه در مورد تاييد تحريف تورات و انجيل استناد كردهاند در نوشتار گذشته عرض كردم كه در مورد تلمود است. تلمود كتابي است مانند توضيح المسايلهايي كه حضرات آيات انتشار ميدهند. همانگونه كه الآن حضرات آيات فتاوي خود را استنباط خود از كتاب و سنت؛ و حكم خدا ميخوانند؛ علماء يهود هم اين كار را ميكردند. تلمود نوشته روحانيون يهودي بود نه وحي. (در اين مورد مطلبي مستقل وجود دارد كه چنانچه فرصتي پيش آيد در وبلاگ قرار خواهم داد).
البته دوست گرامي، جستجوگر عزيز در دنبالهي مطلب خود جواب را از قرآن داده است و چنين نوشته:
البته به نظر من، این نظر با خود قرآن (در بسیاری از مکانها) مغایرت دارد، به عنوان مثال:
دوست گرامي، شما جواب كامل را داديد و من توضيحي نميتوانم به آن اضافه كنم. از نظر قرآن، تورات و انجيل همچون قرآن وحي است و كسي كه پيرو قرآن است بايد به آن اعتقاد داشته باشد. زيرا يكي از شرايط مسلماني تاييد كتب تورات و انجيل است. حال اگر عدهأي كه نانشان در اختلاف اندازي ميگذرد به عوض پندگيري و علمآموزي سعي در تخريب دارند و عدهأي هم بدون مطالعه بر اختلاف دامن ميزنند بحث ديگري است. خداوند انبياء را برانگيخت تا انسانها را به فطرت انسانيشان توجه دهند و آدم بودن و آدم زيستن را يادآور شوند. اين هدف با هر كلامي كه امكان پذير گردد پسنديده است. چه با كلام تورات، چه انجيل، چه قرآن و چه اوستا. زيرا تمامي اين كتب براي آن هدف آمدهاند.
در نهايت توجه دوستان را به بحثي در مورد «مباحثات ميان مسلمانان و پيروان ديگر اديان» جلب ميكنم كه بسيار مفيد بوده و اخيرا به دستم رسيده است. اميدوارم تا اواخر همين هفته از روي نوار پياده شود تا در وبلاگ قرار گيرد.
خداوند دل همه را به كلامش روشن كند. كلامش در تورات، در انجيل و در قرآن.
عقيده به محرف بودن كتب مقدس تورات و انجيل
علماء اسلامي قايل به محرف بودن كتب عهد عتيق و عهد جديد شدهاند و ميگويند اين كتب آن كتابهايي نيستند كه حضرت موسي(ع) و حضرت عيسي(ع) آورده بودند. در مورد محرف بودن يا نبودن كتب تورات و انجيل ميبايست نگاهي اجمالي به تاريخ نگارش اين كتب بيندازيم.
آنچه كه از تواريخ استفاده ميشود، تورات بارها به واسطه حملات برخي اقوام همچون بابليان و روميان از ميان رفته و سپس مجددا جمعآوري شده است. در خصوص اين كه اين سخنان، با توجه به ادبيات مختلف بكار رفته در اسفار از حضرت موسي(ع) ميباشند، علماء اديان تشكيك كردهاند. اما آنچه كه مسلم است اين كتاب كه هم اينك نيز جزو كتب مقدس و اساس دين يهوديت و فرق مسيحيت گرديده به سال444 پيش از ميلاد به دست كاهني به نام عزرا نگاشته شده است؛ كه آن متن از آن تاريخ تا به امروز بلاتغيير مانده. در مورد كتاب انجيل، علماء تاريخ اديان با توجه به ادبيات اناجيل، آنان را نوشتههايي ميدانند كه در بين سده اول و دوم ميلادي تاليف شدهاند. با بررسي اجمالي در تاريخ نگارش كتب مقدس تورات و انجيل ميتوان تا حدودي ادعاي محرف بودن آن كتب را اثبات كرد. اما آنچه كه قابل تامل است اين موضوع ميباشد كه حضرت محمد(ص) در تاريخ612 يا613 ميلادي مبعوث گرديده و همانگونه كه ذكر شد آخرين باري كه كتاب تورات بازنويسي گرديد به سال444 پيش از ميلاد بوده است. از آن تاريخ تا بعثت حضرت محمد(ص) چيزي حدود1055 سال فاصله ميباشد و در اين مدت زمان طولاني كتاب تورات بازنويسي شده به دست عزرا در بين يهوديان جايگاه خود را به عنوان كتاب آسماني تثبيت كرده بود و ديگر نميشد چيزي به آن اضافه يا از آن كم نمود. و همچنين است در مورد انجيل، چرا كه در زمان بعثت پيامبر اكرم(ص) كيش مسيحيت قاره اروپا و برخي مناطق آسيا و حتي برخي كشورهاي آفريقايي همچون حبشه را تسخير كرده بود و كتب انجيل در بين مسيحيان چه محرف چه غير محرف به عنوان يك كتاب آسماني و مقدس پايه و اساس اين كيش را تشكيل ميداد. حال اين سوال پيش ميآيد كه اين تحريف مورد ادعا در مورد كتب مقدس در چه زماني واقع شده؟ آيا پيش از بعثت يا بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص)؟ اگر بگويم كه پيش از بعثت تحريف شده، كه خداوند عالم در قرآنش سخني به ميان نياورده بلكه مكرر از يهوديان و مسيحيان به جهت رعايت نكردن احكام و دستورات مندرج در آنها انتقاد نموده است. از طرفي در سوره مائده آيه68 يهوديان و مسيحيان را مخاطب قرار ميدهد و به صراحت بيان ميدارد كه شما از نظر ديني داراي ارزش نميباشيد مگر آنكه تورات و انجيل را به پا داريد. همچنين در سوره انعام آيه154 كتاب تورات را كتابي كامل براي تكميل نفس هر نيكوكار و براي تفصيل و بيان حكم هر چيز و هدايت و رحمت به خلق خوانده است. با چنين تعابيري كه خداوند در خصوص كتب مقدس تورات و انجيل نموده است، ادعاي تحريف پيش از بعثت پيامبر اكرم(ص) منتفي است. يا بهتر است بگويم اگر هم پيش از بعثت اين كتب تحريف شده بود خداوند همين كتب محرف را تاييد كرده و از عمل نكردن به همين كتب محرف انتقاد نموده است. پس بهتر است ما جلوتر از خداوند ندويم. خداوند يكي از دلايل حقانيت پيامبر اسلام را تصديق تورات و انجيل دانسته است. آيا خداوند نبوت پيامبرش را بر اساس محرفات و مجعولات اثبات ميكند؟!. البته آيهأي در قرآن است كه بيشترين قايلين به تحريف كتب مقدس به آن استناد ميكنند و آن آيه79 از سوره بقره ميباشد كه ميفرمايد: برخي با دستان خود كتاب نوشتند و گفتند كه از جانب خداست. اين آيه مربوط به تورات يا انجيل نيست بلكه منظور كتاب تلمود است. كتاب تلمود در ميان يهوديان جايگاهي مثل كتابهاي توضيح المسايل، در ميان ما دارد. اگر قايل شويم كه اين تحريفات در سنوات بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) انجام شده، ادعايي بيمايه و بدون دليل منطقي است. زيرا همانگونه كه گذشت در زمان بعثت پيامبر اكرم(ص) اديان يهوديت و مسيحيت داراي قوام گرديده بودند و كتب مقدس با هر كم و زيادي در متون آنها جايگاهش به عنوان يك كتاب آسماني و مقدس تثبيت شده بود و ديگر كسي نميتوانست چيزي به آن بيفزايد يا چيزي از آن كم كند. اينگونه ادعاها را كه برهيچ دليل و منطقي جزء تعصبات و مطلقگراييهاي فرقهأي استوار نيستند را ميتوان بر هر چيزي حتي قرآن بار كرد. كما اينكه برخي از به ظاهر عالمان اسلامي چنين ادعاهايي را در خصوص قرآن كردهاند. اجازه بدهيد تنها يك حديث از دهها حديث در خصوص تحريف قرآن را ذكر كنم. در كتاب اصول كافي كه از كتب اربعه ميباشد و آقايان علماء قايل به صحيح بودن تمامي احاديث آن هستند، در جلد 4 حديث شماره3582 از امام صادق(ع) چنين نقل ميكند كه ايشان فرمود: قرآني كه جبرئيل براي محمد(ص) آورده هفده هزار آيه بود. قرآني كه اكنون در دست ماست حدود6547 آيه است، اگر بسم الله اول هر سوره را جزء آيات حساب نكنيم و اگر بسم الله را در هر سوره يك آيه بگيريم ميشود6660 آيه. به اين ترتيب به استناد اين حديث چيزي حدود يازده هزار آيه ربوده شده و هيچ كس هم خبردار نشده! پر واضح است كساني كه نسبت به كتاب قرآن چنين ارزشي قايلند و اينگونه اظهار عقيده ميكنند نسبت به كتب مقدس ديگر پايبندي نشان ندهند و قايل به اين باشند كه كتاب تورات و انجيل تماما ربوده شده.
كتاب قرآن ناسخ كتب پيشين خود است
علماء اسلامي عقيده دارند كه چون قرآن آخرين كتاب آسماني و كاملترين آنها ميباشد به همين خاطر ديگر كتب پيشين كنلميكن شده و از درجه اعتبار ساقط است. اولا بايد از اين عزيزان پرسيد كه منظور از كتب پيشين كه قرآن ناسخ آنان ميباشد كدام كتبند؟ آيا منظور آن كتبي است كه ربوده شده؟ يا همين كتب محرف موجود؟! دوما اين برداشت و عقيده از چه آيهأي از قرآن استنباط شده است؟ در هيچ جاي قرآن آيهأي وجود ندارد كه مويد اين عقيده باشد، كه اكنون قرآن اعتبار ديگر كتب مقدس پيش از خود را ساقط نموده است. بلكه برعكس. در هيچ جاي قرآن منكر حقانيت ديگر فرق همچون يهوديت و مسيحيت نشده بلكه طبق آيات97 بقره، 3آلعمران، 48مائده و 31سوره فاطر، دليل صداقت و راستگويي حضرت محمد(ص) بر ادعاي رسالتش از جانب خداوند را تصديق كتب مقدس تورات و انجيل دانسته است. اين نميشود كه ابتداء پيامبر بگويد كه تورات و انجيل حقند و درست و بعد بگويد حالا قرآن من تورات و انجيل را ساقط كرده است! اين كه نفي تاييد است و به سياست بازي بيشتر شباهت دارد. پيامبر اكرم(ص) در دوران رسالتش هيچگاه از يهوديان و مسيحيان ساكن عربستان نخواسته بود كه از كتاب و آيين خود دست كشيده و به كتاب و آيين او بگروند. يهوديان و مسيحيان پيش از بعثت حضرت محمد(ص) پيرو دين ابراهيم كه همان اسلام است بودهاند و از طرفي وقتي پيامبر كتب تورات و انجيل را تصديق مينمايد و بر آن صحه ميگذارد چنان درخواستي نامعقول است. بلكه آنگونه كه از آيات قرآن مستفاد ميشود حضرت محمد(ص) از يهوديان و مسيحيان ساكن عربستان اين انتظار را داشته كه به دليل آن كه آنان اهل كتاب و پيرو آيين ابراهيم(ع) و آشنا به معارف و شرايع توحيدي ميباشند همانگونه كه او كتاب ديني آنان را تصديق و تاييد مينمايد، آنان نيز كتاب و شريعت او را تاييد نموده در مقابل هجمههاي مشركين ياريش كنند. اما يهوديان و مسيحيان عربستان نيز دچار مطلقبينيهاي شكلي و آييني بودهاند و از ياري نمودن و تاييد مستمر و پايدار او دست كشيده، در نهايت به جنگ با او پرداختند و متاسفانه آن جنگها كه بخاطر مطلقبينيهاي شكلي بين پيروان محمد(ص) و تعدادي از يهوديان ساكن عربستان واقع گرديده بود، بدون دليل و منطقي درست تاكنون ادامه يافته است. مخلص كلام اين كه قرآن ناسخ كتب پيشين نيست و هيچ آيهأي نيز دال بر اين ادعا در قرآن وجود ندارد. زماني كه قرآن چنان عقايدي را در مورد كتب مقدس قايل نيست، ما اگر مسلمانيم نبايد كاسهي داغتر از آش شويم و سخني را بگويم كه مورد تاييد قرآني كه ما بدان معتقديم نميباشد. از اين رو قرآن يكي از شرايط مؤمن مسلمان را عقيده به قرآن و كتب پيشين آن ذكر كرده است.
دوست عزيزي پرسيده: چرا تمامي پيامبران مرد بودند؟
جهت اطلاع اين عزيز و ديگر دوستان بطور كوتاه بايد گفت: حداقل به تعداد 7 زن پيامبر در كتاب مقدس اشاره شده است كه بعضا داراي كتابي نيز به نام خود هستند.
اين سخن كه پيامبران تنها از ميان مردان برگزيده شدهاند، تنها بر گرفته از جامعهأي مرد محور است.
ابتداء حلول سال جديد را به تمامي عزيزان تبريك عرض ميكنم. اميدوارم سال 1385 ، سال ميموني براي ايرانيان باشد.
حضرت آيت الله خامنهأي در سخنان نوروزي خود، سال 1385 را سال پيامبر اعظم!!!!!(ص) نامگذاري كردند.
استفادهي اين صفت براي پيامبر اسلام(ص) بسيار عجيب است. آن هم از جانب جناب آقاي خامنهأي كه به فرهنگ اسلام و قرآن آگاهي دارند.
از نظر فرهنگ اسلام و قرآن، برخي صفات تنها خاص خداوند است و هيچ بشري نميتواند اين صفات را بر خود ببندد. مانند صفت رحمن، صمد، قادر، باعث، عظيم و… . چنانچه كسي بخواهد يكي از اين صفات را به عنوان اسم شخصي خود انتخاب كند بايد با اضافهي لفظ عبد به ابتداي آن صفت؛ از آن استفاده كند مانند: عبدالصمد، عبدالقادر، عبدالباعث، عبدالعظيم و … . اين اصول در ميان خود اعراب كه فرق ميان صفت خاص با صفت عام را ميدانند، دقيقا رعايت ميشود. ولي چون ايرانيان با اين اصول آشنايي ندارند، صفتهاي خاص را به عنوان اسم، بر خود مينهند.
اما لااقل كسي كه خود را مجتهد و فقيه ميداند بايد به اين گونه مسايل متداول آگاهي داشته باشد.
خداوند در قرآن تمامي پيامبران را يكي ميداند و فرقي از نظر مقام پيامبري، بين هيچ يك از آنان قايل نيست. در هيچ جاي قرآن هيچ پيامبري به صفت عظيم يا اعظم خوانده نشده و به همين جهت هيچ يك از فرق مختلف اسلامي چنين صفتي را براي هيچ يك از پيامبران بكار نميبرند. زيرا صفت عظيم يا اعظم، از صفات خاص خداوند است.
اما در قرآن خداوند پيامبران را از نظر فضيلت متفاوت ميداند. به اين معني كه برخي از پيامبران بر برخي فضيلت داده شدهاند.
اين افضليت غير از اعظميت است. فضل به معناي افزودني است و بر كسي پوشيده نيست كه برخي از پيامبران داراي فضيلتي بيشتر بودند. مثلا معجزاتي را كه حضرت موسي(ع) داشت ديگر پيامبران نداشتند و همچنين است در مورد ديگر پيامبران. مشخص است كه طريقهي رسالت پيامبران در يك سطح نبوده است. اما اين فضايل دليل بر عظمت نيست كه اگر چنين ميبود خداوند به آن اشاره ميكرد.
جاي بسي سوال است، صفتي را كه خداوند از صفات خاص خود ميداند و آن را براي هيچ بشري حتي پيامبران استفاده نكرده، چرا جناب آقاي خامنهأي اين صفت خاص را بر پيامبر اكرم(ص) ميبندد؟!!!
به هر حال اين نام گذاري «پيامبر اعظم» به ناگاه انسان را به ياد «استاد اعظم» فراماسونري مياندازد.
اميد است ايشان اين اشتباه را اصلاح كرده، بر اغلاط مستعمل نيفزايند.
كيست آن شخصي كه آرزومند حيات است و طول ايام را دوست ميدارد تا نيكوئي را ببيند. زبانت را از بدي نگاه دار و لبهايت را از سخنان حيلهآميز. از بدي اجتناب نما و نيكوئي كن. صلح را طلب نما و در پي آن بكوش. چشمان خداوند بسوي صالحان است.
كارهاي بد را تد بير مي كنند و مي گويند تد بير نيكو كردهايم و اين تد بير در اندرون و قلب هر يك از ايشان عميق است.
مرا با شريران و بدكاران نميران كه با همسايگان خود سخن صلح آميز مي گويند و حال آنكه آزار در دل ايشان است.
به خداوند پناه بردن بهتراست از توكل نمودن به آدميان.
به خداوند پناه بردن بهتراست از توكل نمودن به قدرتمندان.

گفتاري از عيسي مسيح، انجيل متا باب بيست و سوم.
آنگاه عيسي آن جماعت [حاضر در معبد سليمان] و شاگردان خود را خطاب كرده گفت: كاتبان1 و فريسيان2 بر كرسيي موسي نشستهاند. پس آن چه به شما گويند نگاه داريد و بجا آوريد، ليكن مثل اعمال ايشان نكنيد، زيرا ميگويند و نميكنند!. چه بسا بارهاي گران و دشوار را ميبندند و بر دوش مردم مينهند و خود نميخواهند آنها را به يك انگشت حركت دهند!. همهي كارهاي خود را ميكنند تا مردم ايشان را ببينند. حمايلهاي خود را عريض و دامنهاي قباي خود را پهن ميسازند و بالا نشستن در ضيافتها و كرسيهاي صدر در كنايس3 را دوست ميدارند و تعظيم در كوچهها را و اين كه مردم ايشان را آقا آقا بخوانند!.
واي بر شما أي كاتبان و فريسيان رياكار كه درب ملكوت آسمان را به روي مردم ميبنديد، زيرا خود داخل آن نميشويد و [از اين رو] داخل شوندگان را از دخول مانع ميگرديد. واي بر شما أي كاتبان و فريسيان رياكار، زيرا خانههاي بيوه زنان را ميبلعيد و از روي ريا نماز را طويل ميكنيد. از آن رو عذاب شديدتر خواهيد يافت. واي بر شما أي كاتبان و فريسيان رياكار، زيرا كه بر و بحر را ميگرديد تا مريدي پيدا كنيد و چون پيدا شد، او را دو مرتبه پستتر از خود وارد جهنم ميسازيد.
واي بر شمااي كاتبان و فريسيان رياكار، كه نعناع و عدس و زيره را عشر4 ميدهيد و اعظم احكام شريعت يعني عدالت و رحمت و ايمان را ترك كردهايد. ميبايست آنها را بجا آورده اينها را نيز ترك نكرده باشيد.
أي راهنمايان كور كه پشه را صافي ميكنيد و شتر را فرو ميبريد5 واي بر شما أي كاتبان و فريسيان رياكار، از آن رو كه بيرون پياله و بشقاب را پاك مينماييد در صورتي كه درون آنها مملؤ از جبر و ظلم است. أي فريسيي كور، اول درون پياله و بشقاب را طاهر ساز تا بيرونش نيز طاهر شود.
واي بر شما أي كاتبان و فريسيان ريا كار كه همچون قبرهاي سفيد شده ميباشيد كه از بيرون زيبا مي نمايد، ليكن درون آنها از استخوانهاي مردگان و ساير نجاسات پر است. همچنين شما نيز ظاهرا به مردم عادل مي نماييد، ليكن باطنا از رياكاري و شرارت مملؤ هستيد.
۵- در شريعت يهوديان چندين چيز خوردنش حرام و ممنوع است. كوچكترين آنها از نظر جسه پشه است و بزرگترين آنها شتر.
از گوشه و كنار شنيده ميشود كه در سفر اخير دبير سياسي حماس آقاي خالد مشعل به تهران، از سوي ايران مبلغ دو ميليارد دلار به آن سازمان كمك مالي شده است و اين در حالي است كه از برخي محافل، به گوش ميرسد كه نرخ تورم در سال 85 ، 24% و تعداد بيكاران به بيش از يازده ميليون نفر خواهد رسيد. بديهي است كه كمك كردن به كشورهاي ضعيف، گذشته از دستورات ديني، امري انساني است. ولي اين كار در زماني واجب است كه ابتداء مردم ضعيف داخل كشور مورد رسيدگي قرار گيرند و چنانچه مازادي بود به ديگران كمك شود.
به قول معروف:
چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است
پرداخت اين گونه مبالغ به كشورهاي ديگر حتي اگر عنوان صدقه نيز داشته باشد، تا زماني كه در داخل كشور نيازمندان بسياري مستحق كمكهاي مالي هستند، نه عقلاني است و نه شرعي.
اميد است مسئولين نظام در اتخاذ تصميمات خود بيشتر دقت نظر به خرج داده، انتظار نداشته باشند مردمي كه خود دچار هزاران مشكل هستند، بهاي سياستهاي ناسنجيده را بپردازند.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|